سلام آقای دکتر مهاجرانی همشهری عزیز
حال شما؟ از داستایفسکی گفتید و من باز به یاد دوران جوانی که آزردگان و قمارباز را می خواندم افتادم اما هنوز فرصت نشده که شاهکارش برادران کارامازف را بخوانم فقط قسمتی از آن را که دکتر عباس میلانی در کتاب توتالیتیاریسم به نام مفتش بزرگ آورده خواندم که بسیار گیرا و دلنشین است. داستایفسکی آدم بسیار مذهبی است و جنگ حق و باطل درونی را بخوبی می شناسد و به آن خوب می پردازد. قدر زندگی اش را می داند زیرا یک بار در آستانه ی اعدام که دلش می خواسته زندگی کند خداوند دعای درونی اش برای ادامه ی زندگی را اجابت کرده است. در روسیه که بودم فکر می کردم محبوب ترین نویسنده ی روس باشد اما با کمال تعجب دیدم که پوشکین حکم شکسپیر را برای روس ها دارد و داستایفسکی شاید بعد ار تولستوی قرار بگیرد. احتمالا بخاطر ریشه های مذهبی نوشتارش در سرزمینی که 70 سال بیبلیا(انجیل) خوانده نشده است می باشد. آقای خاتمی که به مسکو آمده بود سخنرانی اش را در یکی از دانشگاه های مسکو با جمله ای از داستایفسکی به اتمام ساند که سوت و کف حضار را بر نینگیخت اما اگر با پوشکین تمام می کرد مطمئنم که بسیار تشویق می شد.
از موسیقی و عبادت و لذت آن و نیازش گفتید و این غذای روح آدمی. دو صحنه از فیلمهای سینمای ایران را راجع به تاثیر موسیقی نمی توانم فراموش کنم یکی صحنه نواختن ویلن مرحوم حسین سرشار در فیلم ای ایران تقوایی که دستگاه شورش چه شوری در دل می آفریند و خاموش کردن سیگار مرحوم غلامحسین نقشینه به نقش رییس مدرسه برای سپردن دل به موسیقی بسیار تاثیرگذار است و صحنه دوم که همین چند روز پیش اتفاق افتاد در فیلم حکم مسعود کیمیایی که دختری در بیمارستان روانی شروع به نواختن گیتار می کند و به یک باره همه جمع می شوند برای گوش دادن. در خوابگاه دانشجویی دانشگاه کرمان که بودیم از خوش اقبالی با آقای رامتین گلبانگ هم اتاق بودیم و او شاگرد محمد فیروزی عود نواز چیره دست گروه استاد شجریان بود و الحق سه تار را به زیبایی تمام می نواخت. هر وقت فشار درس ها زیاد می شد به استاد می گفتیم بنواز و او هم می نواخت و به یکباره اتاق جای سوزن انداختن نداشت و اشک دلسوختگی و به قول شما عبادت از دیدگان سرازیر می شد.
یا حق
شما را از دیرباز می شناسم. از زمانی که نماینده شیراز بودید. آن زمان در دبیرستان توحید شیراز تحصیل میکردم. آقای فرشادفر دبیر بینش اسلامی ما که از زمان دانشجویی اش با شما آشنایی داشت بارها از شما به نیکی نزد ما یاد کرده بود. آن زمان تازه معاون پارلمانی آقای رفسنجانی شده بودید. وقتی به عنوان وزیر ارشاد اقای خاتمی به زیبایی در مجلس از خود دفاع کردید اطمینان یافتم که در شناخت شما اشتباه نکرده ام. گرچه مستقیما با وزارت ارشاد ارتباطی نداشتم ولی تحولاتی که در وزارتخانه پدید آوردید از نگاه من دور نماند. ایضا بی مهری هایی که بعدا راجع به شما و البته سایر اصلاح طلبان صورت گرفت. وقتی شنیدم که وبلاگی تاسیس کرده اید خوشحال شدم. راستش هر از گاهی به سايت شما سر ميزنم. همانطور که شيرين سخن ميگوييد شيرين هم مي نويسيد. همانگونه که از سخنانتان خسته نميشوم نوشته هايتان را نیز با اشتیاق میخوانم. تنها برایم باعث تعجب بود که چرا نوشته شما تنها ۱۰ کامنت داشت. آيا از ۷۰ ميليون ايرانی تنها ۱۰ نفر مايل به نوشتن چند سطری در مورد نوشته های زيبای شما هستند؟ این شاید به خواست خود شما باشد. حس ميکنم خود مايل هستيد تا در سايه باشيد و کمتر در کانون توجه قرار گیرید. نميدانم در عرصه قدرت چه ديديد که چنين خود را کنار کشيده ايد. به هر حال به تصميم شما و راهی که در پيش گرفته ايد احترام ميگذارم. تنها دوست دارم بدانيد که از ياد نرفته ايد و هيچگاه از ياد نخواهيد رفت و هرگاه قدم پيش بگذاريد بسياری را در کنار خود خواهيد يافت. به اميد آن روز.
علی دهقان
[ ۸۴/۱۰/۲۳ در ساعت ۲۲:۲۱ ]
سلام استاد عزیز.امیدوارم از گزند روزگار در امان باشید.همیشه با خودم فکر می کنم چرا ما ایرانیان به نخبه کشی عادت کرده ایم.امیرکبیر-قائم مقام فراهانی مرحوم دکترمحمدمصدق-عطا الله مهاجرانی و...
ازاینکه نمی توانیم از اندیشه های ناب و زلال جنابعالی که فقط ذره ای از آن در دوران پرافتخاراما غمبار دوم خردادتجلی یافت بهره مند شویم بسی متاسفم وبه حال این سرزمین می گرییم.وازخداوند طلب صبرداریم.وبه این فرمایش مولا پناه می آوریم که درجامه روسیاهان عالمان لجام بردهان دارند وجاهلان در پرده دری آزادند.الله یارتان
من زمانی که ۱۱ ساله بودم با رمانهای فوق العاده فئودور داستایوسکی آشنا شدم : برادران کارامازوف ، ابله ، جنایت و مکافات ، خاطرات خانه اموات ، تسخیرشدگان ، خواب عموجان ، تیره بختان ، قمارباز و ... . شخصیت پردازی قوی و فضاسازی ظریف و روانشناسی موثر این نویسنده برایم جالب بود . داستایوسکی برای خلق شخصیتهای داستانهایش از زوایای شخصیت خود ، دوستان و اطرافیانش استفاده می کرد .
جسد پدر زوسیمای برادران کارامازوف بوی بد میداد ! چون او هم یک انسان بود نه چیزی ماورای این !
از میان رمانهای داستایوسکی من شیفته رمان ابله بودم و هستم هنوز . کسی چه می داند شاید من هم یک ابله باشم . هه هه
خوشحال می شوم اگر به ویلاگ من سربزنید و خواهش می کنم در مورد کتابهای نویسندگان برجسته ایرانی و غیر ایرانی بیشتر بنویسید .
سلام
آقاي دكتر من نيز شما را همچون ديگر يارانتان دوست دارم و...
خوشحال مي شوم در باره نوشته هاي من هم نظر بدهيد
منتظرم
يا حق
عطا الله نويدي
www.atanavidi.blogfa.com
shirin
[ ۸۴/۱۰/۲۱ در ساعت ۱۳:۰۲ ]
سلام استاد نازنين فکر می کنم هر چه اين رابطه عميق ترباشد ماندگاری اثر بيشتر می شود .بعد از خواندن مطلب شما در مورد کتابهای شما بيشتر فکر کردم به نظر من زيباترين شکل اين رابطه را در ميناگران می بينيم .دوستی مسيحی دارم که بارها ميناگران را خوانده و هنوز مثل اولين بار با اشتياق ان را می خواند.
سلام مجدد به شما
اين مطلب را به طور خصوصی عرض می کنم: نقد کوچکی به قسمتی از مطالب کتاب پر ارزش قرائت های دينی داشتم اگر قابل بدانيد بفرماييد به هر صورتی که مصلحت می دانيد تقديمتان می کنم. در ضمن به صدا و سبک سخنرانی بسيار بسيار علاقه مندم مخصوصا متن دفاعيه صوتی شما در روز استيضاح... عاجزانه درخواست دارم جهت دسترسی به آن مرا راهنمايی کنيد.
يدالله
[ ۸۴/۱۰/۲۰ در ساعت ۱۰:۴۶ ]
نشان اهل خدا عاشقی است با خود دار
که در مشايخ شهر اين نشان نمی بينم
ايضا
زاهد زاهد پرست ازکار ما آگاه نيست
در حق ما هرچه گويند جای هيچ اکراه نيست.
و اما:
بهترين چيز رسيدن به نگاهيست که از حادثه عشق ترست.
قلمران
[ ۸۴/۱۰/۲۰ در ساعت ۰۸:۵۷ ]
سلام سيد
وقتی اینگونه نوشته هات را می خوانم کلا شخصيت سياسيت را فراموش می کنم. چقدر فضای خودساخته داستانهايت به واقعيات نزديک است؟
موفق باشی
آقای دکتر
سلام
جايی خواندم گفته بوديد داستان بهشت گم شده انسان است
از آنه به بعد به داستان علاقه مند شدم
در ابتدا با جمال زاده شروع کردم و تقريبا کليه آثارش را خواندم
سپس بزرگ علوی ، جلال آل احمد ،سيمين دانشور ، صادق حکايت
و چند کتابی هم از صادق چوبک زويا پيرزاد گلشيری و ...
خواندم تا همين اواخر که ديگر فرصت نکرده ام
از داتایوفسکی هم ابله و برادران کارامازوف را خواندم
و کلی لذت بردم
اما سوالی برایم پیش آمده
وقتی پدر زوسیما میمیرد
بر خلاف تصور آلیوشا از جنازه اش بوی بسیار بدی می آید
من دلیل این موضوع را نفهمیدم
امروز هم که روز نوشت شما و اشاره تان به برادران کارامازوف را خواندم این پرسش دوباره برایم ایجاد شد
علیرضا-آمریکا
[ ۸۴/۱۰/۱۹ در ساعت ۱۹:۳۵ ]
سلام استاد،
در تصدیق این مطلب، چه چیز بهتر از کلام نغز خواجه شیراز:
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
صادق
[ ۸۴/۱۰/۱۹ در ساعت ۱۷:۱۲ ]
سلام اقای دکتر
حرفتان بسیار زیبا ست. اما بعید است مردمی که هدفی از زندگی ندارند بتوانند ان را درک کنند.امروز ایران با بحران عمیق بی هدفی روبروست. جوانان نمی دونن باید دنبال چی بگردن بزرگتر ها هم این بیماری رو از اونا گرفتن. مردم شهرهای بزرگ و استان های برخوردارتر در نشونه گیری هاشون در اشتباهند و مردم شهرستانهای دور افتاده هم سردرگم از درک حرکتهای بی معنی
اونها. اخه مگه ماشین و ویلا و پست و مقام هدف زندگی میتونه باشه.مشکل ما اینه که اینا رو با هدف اشتباه گرفتیم.مگه قرار نیست اینا وسیله های رسیدن به هدف باشن.
من از مردم ایران گله دارم.چرا باید تو ویلایی که آجر به آجرش از مال دیگران ساخته شده احساس ارامش کنیم.کسی که غایت ذهنش خریدن ماشین مدل بالا ست و جوونایی که تمام جوونیشون و صرف درست کردن ماشین و رفتن به مهمونی فلان کس می کنن اینا هدفشون چیه؟.دکتر شما به این مردم بگید که وقت زیادی ندارن.به خدا این عمری که داریم امانت .باید جواب امانت داری اونو پیش خالقت بدی .اون وقت به این راحتی سر گل عمرت و به چه کار هایی که نمی گذرونی. اگه یه عده می خوان ما همیشه تو غفلت و نا توانی بمونیم تا اونا چند سال بیشتر از گرده ما سواری بگیرن چرا جوون ایرانی باید بگذاره که هر کاری با اون میخوان انجام بدن.ما نباید خودمونو درگیره اسلام رو پوستی و این حرامه اون حلاله کنیم.تنها راه آزادی، تلاش برای پیشرفت علمی و صنعتی ایران .اگه در این جهت گام برداریم از سایر جهات هم ترقی خواهیم کرد.
از اینکه وقت میگذارید و از طریق وبلاگ ارتباط برقرار میکنید بینهایت ممنون.
مستانه
[ ۸۴/۱۰/۱۹ در ساعت ۱۰:۱۵ ]
استاد گرامی
داستایفسکی در یکی از یادداشت های خود می نویسد که:"...من همواره در نبردی دائمی با خدا بوده ام و برادران کارامازف شرح این نبرد است..." از این رو درست است که می فرمایید داستایفسکی به آلیوشا نزدیک تر است، اما ایوان نیز بخش دیگری از شخصیت داستایفسکی است که همواره با اندیشه های مذهبی او کشمکش داشته است. به یاد عطار نیشابوری می افتم که در میان غزلیات پر شورش گاه راز دل خود را می گشاید:" شد عمر و نمی بینم از دین اثری در دل و از کفر نهاد خویش دیندار نخواهم شد"...
اما از موسیقی و فتوای غزالی گفتید که اگر موسیقی گرایش معنوی را در شما بیدار کند واجب است که به موسیقی گوش کنید .. وقتی بچه های خردسال را می بینم که چون موسیقی می شنوند، به وجد می آیند و شاد می شوند و می رقصند، با خود می اندیشم که ای کاش این نسخه پیچان مدعی العموم واجب و مستحب و حرام و شایست و نشایست، حقیقت را دست کم ازکودکان می آموختند...
دوست عزیز سلام،
نمی دانم در این وقت شب چه بنویسم. هنوز چند دقیقه ای از عمر روزنوشت شما نمی گذرد. این قلم زنی حکایت غریبی است که شب و روز آدمی را یکی می کند... بزرگ ترین دوستی که نویسنده برای خودش برمی گزیند خود اوست. او اگر به این یکی دوست دروغ نگوید، من او را رستگار می دانم. آن گاه برگ درختان سبز هم به جلوه خود می پردازند و معرفت آفرین می شوند....
داستان باباسرگی تولستوی را خوانده اید؟.... جدال تولستوی با خودش را می گویم.... او در دستی تیغ دارد و در دستی قلم.... و انگشت خود را قلم می کند تا مبادا به قلم خیانت کند....
سهم بزرگی از انصاف امانتی است ارجمند نزد قلم به دستان.... می ترسم سخنم شعار تلقی رشود. اما چه باک! زنده باد قلم. این آبشخور رستگاری...
این وقت شما به خیر
پرویز رجبی
سلام آقای دکتر مهاجرانی همشهری عزیز
حال شما؟ از داستایفسکی گفتید و من باز به یاد دوران جوانی که آزردگان و قمارباز را می خواندم افتادم اما هنوز فرصت نشده که شاهکارش برادران کارامازف را بخوانم فقط قسمتی از آن را که دکتر عباس میلانی در کتاب توتالیتیاریسم به نام مفتش بزرگ آورده خواندم که بسیار گیرا و دلنشین است. داستایفسکی آدم بسیار مذهبی است و جنگ حق و باطل درونی را بخوبی می شناسد و به آن خوب می پردازد. قدر زندگی اش را می داند زیرا یک بار در آستانه ی اعدام که دلش می خواسته زندگی کند خداوند دعای درونی اش برای ادامه ی زندگی را اجابت کرده است. در روسیه که بودم فکر می کردم محبوب ترین نویسنده ی روس باشد اما با کمال تعجب دیدم که پوشکین حکم شکسپیر را برای روس ها دارد و داستایفسکی شاید بعد ار تولستوی قرار بگیرد. احتمالا بخاطر ریشه های مذهبی نوشتارش در سرزمینی که 70 سال بیبلیا(انجیل) خوانده نشده است می باشد. آقای خاتمی که به مسکو آمده بود سخنرانی اش را در یکی از دانشگاه های مسکو با جمله ای از داستایفسکی به اتمام ساند که سوت و کف حضار را بر نینگیخت اما اگر با پوشکین تمام می کرد مطمئنم که بسیار تشویق می شد.
از موسیقی و عبادت و لذت آن و نیازش گفتید و این غذای روح آدمی. دو صحنه از فیلمهای سینمای ایران را راجع به تاثیر موسیقی نمی توانم فراموش کنم یکی صحنه نواختن ویلن مرحوم حسین سرشار در فیلم ای ایران تقوایی که دستگاه شورش چه شوری در دل می آفریند و خاموش کردن سیگار مرحوم غلامحسین نقشینه به نقش رییس مدرسه برای سپردن دل به موسیقی بسیار تاثیرگذار است و صحنه دوم که همین چند روز پیش اتفاق افتاد در فیلم حکم مسعود کیمیایی که دختری در بیمارستان روانی شروع به نواختن گیتار می کند و به یک باره همه جمع می شوند برای گوش دادن. در خوابگاه دانشجویی دانشگاه کرمان که بودیم از خوش اقبالی با آقای رامتین گلبانگ هم اتاق بودیم و او شاگرد محمد فیروزی عود نواز چیره دست گروه استاد شجریان بود و الحق سه تار را به زیبایی تمام می نواخت. هر وقت فشار درس ها زیاد می شد به استاد می گفتیم بنواز و او هم می نواخت و به یکباره اتاق جای سوزن انداختن نداشت و اشک دلسوختگی و به قول شما عبادت از دیدگان سرازیر می شد.
یا حق
چقدر خوشحالم که بلاگ شما را می خوانم و از این طریق افکار ارزشمند شما را درک می کنم....
براستی تمامی جهان نشانی از اوست ...
در کتاب مائده های زمینی :
آخر چه... ناتانائیل ... تو خدا را داری و او را نمی بینی!!
او به این وضوح اینجاست و تو او را نمی بینی؟؟
دیگر چقدر نشانه می خواهیم تا ایمان بیاوریم؟
او همین جا حتی در همین کلمات حضور دارد
شما را از دیرباز می شناسم. از زمانی که نماینده شیراز بودید. آن زمان در دبیرستان توحید شیراز تحصیل میکردم. آقای فرشادفر دبیر بینش اسلامی ما که از زمان دانشجویی اش با شما آشنایی داشت بارها از شما به نیکی نزد ما یاد کرده بود. آن زمان تازه معاون پارلمانی آقای رفسنجانی شده بودید. وقتی به عنوان وزیر ارشاد اقای خاتمی به زیبایی در مجلس از خود دفاع کردید اطمینان یافتم که در شناخت شما اشتباه نکرده ام. گرچه مستقیما با وزارت ارشاد ارتباطی نداشتم ولی تحولاتی که در وزارتخانه پدید آوردید از نگاه من دور نماند. ایضا بی مهری هایی که بعدا راجع به شما و البته سایر اصلاح طلبان صورت گرفت. وقتی شنیدم که وبلاگی تاسیس کرده اید خوشحال شدم. راستش هر از گاهی به سايت شما سر ميزنم. همانطور که شيرين سخن ميگوييد شيرين هم مي نويسيد. همانگونه که از سخنانتان خسته نميشوم نوشته هايتان را نیز با اشتیاق میخوانم. تنها برایم باعث تعجب بود که چرا نوشته شما تنها ۱۰ کامنت داشت. آيا از ۷۰ ميليون ايرانی تنها ۱۰ نفر مايل به نوشتن چند سطری در مورد نوشته های زيبای شما هستند؟ این شاید به خواست خود شما باشد. حس ميکنم خود مايل هستيد تا در سايه باشيد و کمتر در کانون توجه قرار گیرید. نميدانم در عرصه قدرت چه ديديد که چنين خود را کنار کشيده ايد. به هر حال به تصميم شما و راهی که در پيش گرفته ايد احترام ميگذارم. تنها دوست دارم بدانيد که از ياد نرفته ايد و هيچگاه از ياد نخواهيد رفت و هرگاه قدم پيش بگذاريد بسياری را در کنار خود خواهيد يافت. به اميد آن روز.
سلام استاد عزیز.امیدوارم از گزند روزگار در امان باشید.همیشه با خودم فکر می کنم چرا ما ایرانیان به نخبه کشی عادت کرده ایم.امیرکبیر-قائم مقام فراهانی مرحوم دکترمحمدمصدق-عطا الله مهاجرانی و...
ازاینکه نمی توانیم از اندیشه های ناب و زلال جنابعالی که فقط ذره ای از آن در دوران پرافتخاراما غمبار دوم خردادتجلی یافت بهره مند شویم بسی متاسفم وبه حال این سرزمین می گرییم.وازخداوند طلب صبرداریم.وبه این فرمایش مولا پناه می آوریم که درجامه روسیاهان عالمان لجام بردهان دارند وجاهلان در پرده دری آزادند.الله یارتان
سلام
من زمانی که ۱۱ ساله بودم با رمانهای فوق العاده فئودور داستایوسکی آشنا شدم : برادران کارامازوف ، ابله ، جنایت و مکافات ، خاطرات خانه اموات ، تسخیرشدگان ، خواب عموجان ، تیره بختان ، قمارباز و ... . شخصیت پردازی قوی و فضاسازی ظریف و روانشناسی موثر این نویسنده برایم جالب بود . داستایوسکی برای خلق شخصیتهای داستانهایش از زوایای شخصیت خود ، دوستان و اطرافیانش استفاده می کرد .
جسد پدر زوسیمای برادران کارامازوف بوی بد میداد ! چون او هم یک انسان بود نه چیزی ماورای این !
از میان رمانهای داستایوسکی من شیفته رمان ابله بودم و هستم هنوز . کسی چه می داند شاید من هم یک ابله باشم . هه هه
خوشحال می شوم اگر به ویلاگ من سربزنید و خواهش می کنم در مورد کتابهای نویسندگان برجسته ایرانی و غیر ایرانی بیشتر بنویسید .
سلام
آقاي دكتر من نيز شما را همچون ديگر يارانتان دوست دارم و...
خوشحال مي شوم در باره نوشته هاي من هم نظر بدهيد
منتظرم
يا حق
عطا الله نويدي
www.atanavidi.blogfa.com
سلام استاد نازنين فکر می کنم هر چه اين رابطه عميق ترباشد ماندگاری اثر بيشتر می شود .بعد از خواندن مطلب شما در مورد کتابهای شما بيشتر فکر کردم به نظر من زيباترين شکل اين رابطه را در ميناگران می بينيم .دوستی مسيحی دارم که بارها ميناگران را خوانده و هنوز مثل اولين بار با اشتياق ان را می خواند.
سلام
ازاينكه به نوشته هاي شما رسيدم خوشحالم
من كمي مينويسم
به قول دوستانم خيلي تند !!!
خوشحال ميشم به وبلاگم سري بزنين و راهنماييم كنيد
سلام مجدد به شما
اين مطلب را به طور خصوصی عرض می کنم: نقد کوچکی به قسمتی از مطالب کتاب پر ارزش قرائت های دينی داشتم اگر قابل بدانيد بفرماييد به هر صورتی که مصلحت می دانيد تقديمتان می کنم. در ضمن به صدا و سبک سخنرانی بسيار بسيار علاقه مندم مخصوصا متن دفاعيه صوتی شما در روز استيضاح... عاجزانه درخواست دارم جهت دسترسی به آن مرا راهنمايی کنيد.
نشان اهل خدا عاشقی است با خود دار
که در مشايخ شهر اين نشان نمی بينم
ايضا
زاهد زاهد پرست ازکار ما آگاه نيست
در حق ما هرچه گويند جای هيچ اکراه نيست.
و اما:
بهترين چيز رسيدن به نگاهيست که از حادثه عشق ترست.
سلام سيد
وقتی اینگونه نوشته هات را می خوانم کلا شخصيت سياسيت را فراموش می کنم. چقدر فضای خودساخته داستانهايت به واقعيات نزديک است؟
موفق باشی
آقای دکتر
سلام
جايی خواندم گفته بوديد داستان بهشت گم شده انسان است
از آنه به بعد به داستان علاقه مند شدم
در ابتدا با جمال زاده شروع کردم و تقريبا کليه آثارش را خواندم
سپس بزرگ علوی ، جلال آل احمد ،سيمين دانشور ، صادق حکايت
و چند کتابی هم از صادق چوبک زويا پيرزاد گلشيری و ...
خواندم تا همين اواخر که ديگر فرصت نکرده ام
از داتایوفسکی هم ابله و برادران کارامازوف را خواندم
و کلی لذت بردم
اما سوالی برایم پیش آمده
وقتی پدر زوسیما میمیرد
بر خلاف تصور آلیوشا از جنازه اش بوی بسیار بدی می آید
من دلیل این موضوع را نفهمیدم
امروز هم که روز نوشت شما و اشاره تان به برادران کارامازوف را خواندم این پرسش دوباره برایم ایجاد شد
سلام استاد،
در تصدیق این مطلب، چه چیز بهتر از کلام نغز خواجه شیراز:
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
سلام اقای دکتر
حرفتان بسیار زیبا ست. اما بعید است مردمی که هدفی از زندگی ندارند بتوانند ان را درک کنند.امروز ایران با بحران عمیق بی هدفی روبروست. جوانان نمی دونن باید دنبال چی بگردن بزرگتر ها هم این بیماری رو از اونا گرفتن. مردم شهرهای بزرگ و استان های برخوردارتر در نشونه گیری هاشون در اشتباهند و مردم شهرستانهای دور افتاده هم سردرگم از درک حرکتهای بی معنی
اونها. اخه مگه ماشین و ویلا و پست و مقام هدف زندگی میتونه باشه.مشکل ما اینه که اینا رو با هدف اشتباه گرفتیم.مگه قرار نیست اینا وسیله های رسیدن به هدف باشن.
من از مردم ایران گله دارم.چرا باید تو ویلایی که آجر به آجرش از مال دیگران ساخته شده احساس ارامش کنیم.کسی که غایت ذهنش خریدن ماشین مدل بالا ست و جوونایی که تمام جوونیشون و صرف درست کردن ماشین و رفتن به مهمونی فلان کس می کنن اینا هدفشون چیه؟.دکتر شما به این مردم بگید که وقت زیادی ندارن.به خدا این عمری که داریم امانت .باید جواب امانت داری اونو پیش خالقت بدی .اون وقت به این راحتی سر گل عمرت و به چه کار هایی که نمی گذرونی. اگه یه عده می خوان ما همیشه تو غفلت و نا توانی بمونیم تا اونا چند سال بیشتر از گرده ما سواری بگیرن چرا جوون ایرانی باید بگذاره که هر کاری با اون میخوان انجام بدن.ما نباید خودمونو درگیره اسلام رو پوستی و این حرامه اون حلاله کنیم.تنها راه آزادی، تلاش برای پیشرفت علمی و صنعتی ایران .اگه در این جهت گام برداریم از سایر جهات هم ترقی خواهیم کرد.
از اینکه وقت میگذارید و از طریق وبلاگ ارتباط برقرار میکنید بینهایت ممنون.
استاد گرامی
داستایفسکی در یکی از یادداشت های خود می نویسد که:"...من همواره در نبردی دائمی با خدا بوده ام و برادران کارامازف شرح این نبرد است..." از این رو درست است که می فرمایید داستایفسکی به آلیوشا نزدیک تر است، اما ایوان نیز بخش دیگری از شخصیت داستایفسکی است که همواره با اندیشه های مذهبی او کشمکش داشته است. به یاد عطار نیشابوری می افتم که در میان غزلیات پر شورش گاه راز دل خود را می گشاید:" شد عمر و نمی بینم از دین اثری در دل و از کفر نهاد خویش دیندار نخواهم شد"...
اما از موسیقی و فتوای غزالی گفتید که اگر موسیقی گرایش معنوی را در شما بیدار کند واجب است که به موسیقی گوش کنید .. وقتی بچه های خردسال را می بینم که چون موسیقی می شنوند، به وجد می آیند و شاد می شوند و می رقصند، با خود می اندیشم که ای کاش این نسخه پیچان مدعی العموم واجب و مستحب و حرام و شایست و نشایست، حقیقت را دست کم ازکودکان می آموختند...
دوست عزیز سلام،
نمی دانم در این وقت شب چه بنویسم. هنوز چند دقیقه ای از عمر روزنوشت شما نمی گذرد. این قلم زنی حکایت غریبی است که شب و روز آدمی را یکی می کند... بزرگ ترین دوستی که نویسنده برای خودش برمی گزیند خود اوست. او اگر به این یکی دوست دروغ نگوید، من او را رستگار می دانم. آن گاه برگ درختان سبز هم به جلوه خود می پردازند و معرفت آفرین می شوند....
داستان باباسرگی تولستوی را خوانده اید؟.... جدال تولستوی با خودش را می گویم.... او در دستی تیغ دارد و در دستی قلم.... و انگشت خود را قلم می کند تا مبادا به قلم خیانت کند....
سهم بزرگی از انصاف امانتی است ارجمند نزد قلم به دستان.... می ترسم سخنم شعار تلقی رشود. اما چه باک! زنده باد قلم. این آبشخور رستگاری...
این وقت شما به خیر
پرویز رجبی